زندگی نامه

اینجانب حسن اخوان ارمکی فرزند ایاز شماره شناسنامه 6 کد ملی 126-3198181 متولد 1/4/1344 روستای ارمک بخش 7 شهرستان کاشان شغل دبیربازنشسته آموزش و پرورش منطقه 4 تهران(آخرین سمت معاون مرکز پیش دانشگاهی امام جعفر صادق(ع)) ( زندگی نامه من) که شامل دو بخش شناخت روستای ارمک کاشان و وضعیت جفرافیایی واجتماعی روستا در سالهای قبل وبعد از 1344 می باشد و نحوه رشد و رفتن به مدرسه و کارکردهاو... و همچنین اوضاع خانوادگی توارث ما تاآلان.

موقعیت جغرافیایی

روستای ارمک در انتهای رشته کوه زاکرس ،بین روستاهای رهق،ازناوه،مشهد اردهال،کله،وادقان وون ودبین شهرهای کاشان ، قم و دلیجان محصور است.آب و هوای آن نسبتاً معتدل و کوهستانی است،تابستانها ی خنک و زمستانی سرد،برخلاف شهرکویری کاشان می توان چهار فصل را در آن درک کرد.(کاشان دوفصلی است یا گرم است یا سرد،بقولی تا کولرها را خاموش میکنند بخاریها را برپا می دارند و بلعکس،تنها زمان خوب این شهر یک ماه مانده به عید تا یک ماه بعد از عید است وبس)در زمان تولد من روستای ارمک هرچندفاقد امکانات اولیه(جاده آسفالته،آب لوله کشی،برق سراسری و... بود امّا به نسبت بقیه روستاهای ایران بخاطر نزدیکی پایتخت(تهران:257 کیلومتری)از امکانات بیشتری برخوردار بود .مثلاً بخاطر جمعیت زیاد آن زمان اتوبوسی هر روز ساعت 7:30 از ارمک به کاشان میرفت وساعت 2 عصر برمی گشت،بعضی از اهالی دارای ماشین(وانت،جیپ و... بودند خیلیها در شهر سکونت داشتند و اغلب مشغول کارهای خدماتی در رده پایین بودند،خود روستا بالای هزار وپانصد نفر سکنه بود بطوریکه مدرسه ابتدائی غیاث الدین جمشید کاشانی ارمک هر پنج پایه فعال بود(بعضی از پایه ها دو کلاس داشت)مدرسه جنب زیارتگاه شاهزاده محسن ابن موسی ابن جعفر(س) بود چون آن زمانها اداره فرهنگ و اوقاف و ارشاد یکی بود این مدرسه توسط اهالی روستا تحت نظارت و فشارهای مرحوم سرهنگ علی اکبر خان ساخته شده بود.(دیوارهاو سقف مدرسه تمام خشت وگل وآجر و کنبدی ساخته شده بود با نقشه به تناسب تیپ حوزوی)تابلو مدرسه نیز سنگی مثل سنگ قبرکه در سر در مدرسه با نام غیاث الدین جمشید کاشانی نصب بود. روستا در آن زمان دارای جاده خاکی که پس از ورود به روستای کله(کمال الملک:زادگاه نقاش شهیر) به روستای کوچک برزآباد و از آنجا به باغ فرح آباد واز آنجا به جوشقان وبالاعباس آبادوسوکچم وراوند(جاده آسفالته می شد)و سپس به کاشان می رسید ،حالا جاده روستا با کمی تغییر پس از حرکت از کاشان و ورود به راوند بعد از گذشتن از چهارراه راوند وسوکچم جاده دلیجان رابه سمت مشهد اردهال طی کرده بعد از گذشتن از سه راهی نیاسروچنار جاده اش جدا می شود(جاده تاچنار دو بانده و عالی است)ازچنار برزآباد و کنار کله گذشته به ارمک می رسیم در انتهای جاده ارمک دو روستای رهق وازناوه قرار دارند(آسفالتهو خوب) و ادامه آن بسته است چندسالی است زمزمه آن بلند شده که جاده ای از قم به آنجا وسپس مشهد اردهال بکشند اگر این جاده درست شود بخاطر نزدیکتر شدن به قم و پایتخت احتمال رونق گرفتن آنجا می رود(تا چه پیش آید)

جمعیت

روستا در حال حاضر با جمعیت ثابت سیصد واندی نفر(جمعیت کوپن بگیر) امّا در تابستان کاهاً به مرز پنج هزار نفر و بیشتر نیز می رسد

قنات

روستای ارمک دارای دو چشمه قنات اصلی است(بالا و پایین(علیا وسفلا))قنات بالا اگر بارندگی و برفی در کارباشد احیا است وچه احیایی ،امّا خشک شدن او هم زیاد است و بقول مردم روستا عجب قنات نامردی.(قنات تشکیل شده از یک رشته چاه به عدد محدود بیست تا دویست حلقه چاه که آبهای زیر زمین(سفره)را در محلی با شیب ملایم هدایت می کند.در ساخت آنها بجز مصالح عادی سنگ چین و خاک وگل هیچ مصالح دیگری بکار نرفته(آنهم برای سر حلقه چاهها،قنات پایین البته بابارندگی نوسان دارد امّا احتمال خشک شدن آن کمتر است.آب آن غیر قابل خوردن است بخاطر.آنکه خیلیها در بالادست آن خانه ساخته اند و همین امر مشکل بزرگی شده است. روستادارای پنج مزرعه است بنامهای(علی آباد،کرد آباد، گوسار،وچون(معززازیه) ولاچنار اغلب اهالی مالک آنها هستند و خوب مشغول کشاورزی و امرار ومعاش.

شغل اغلب افراد

کشاورزی،باغداری،بعضاًدامداری و خانمها قالی بافی بوده است. روستا با آنکه از سه طرف در محاصره کوه است امّا هیچ معدن فعالی ندارد.(سنگهای گرانیت وآذرین و...)

محصولات کشاورزی

اگر آب باشد اغلب تمایل به گشت انواع لوبیا ونخود وآفتاب گردان وعدس وماش وگندم وجووذرت و علوفه دامی دارند.فعلاً بخاطر نبود نیروی جوان وامکانات صنعتی و ناهمواری زمین و خرده مالکی همین هم هدر میرود.(تا چه پیش آید) باغات اغلب دارای درخت گردو وبادام وسیب وکلابی و انواع آلوچه وگیلاس و گلابی و هلو شلیل وزردآلو وترقش و... است بیشتر محصول در روستا مصرف می شود قسمی از ان هم به شهر صادر می شود. دامها اغلب کاوهای بومی هستند که حداکثر ده الی بیست کیلو شیر می دهند(حداکثر 10کاو هم در کل ابادی نیست).بعضیها در خانه چند مرغ وخروس و یاچند گوسفند نگهداری می کنند آنروزها سه گله کوسفند به چرا میرفت اما امروزه کل آبادی چهار صد راس گوسفند و ده راس کاوو دهها مرغ وخروس بیشتر ندارد .باآنکه آب وهوای عالی دارد هیچ کس کندوی زنبور عسل ندارد ،بعضاًغریبه ها کندو می آورند و بعد از تابسان هم آن را می برند با آنکه آب شیرین و گوارای هم در قنات روستا ومزرعه ها است هیچ استخر تولید ماهی پرورشی و یا آکواریمی وجود ندارد. آنروزها چند نفری کندوی داشتند و در اغلب خانه ها مرغ وخروس و کوسفندی بود امّا دریغ و صد اسف!؟

مساجد روستا

روستا دارای چهار مسجد است 3 تای آن بزرگ_مسجد جامع(بالا) که دو طبقه است با کنبد وکلدسته وحسینه جنب آن وغذا خوری ،مسجد صاحب الزمان(پایین)،مسجد قمر بنی هاشم(سینه قلعه) است ومجلل و یکی نیز محلی تر(هشت آباد) است. قبلا مسجدی کوچک جنب حمام پایین بود که بعد از اجرای مرحله اول طرح هادی آن خراب و جزء کوچه رفت.یک مسجد کوچک دیگر نیز کنار سلخ وشتو ساخته شد که اغلب آب بندها(کشاورزان)در شبهای سرد به آن پناه می برند و پاتوق آنهاست.

حمام

در زمانهای گذشته یک باب حمام قدیمی(خزینه دار)بود با بوته وهیزم کرم می شد واز آب قنات پایین مشروب می شد بسیار کثیف و تاریک بود و ما خیلی می ترسیدیم چون نه نور بود و نه نظافتی با آن داستانهای تخیلی هم که زنها می گفتند ترس ما بیشتر می شد.بهر حال در سال 1350 اهالی برآن شدند حمام را از نو بسازند آن حمام قبلی را تخریب کرده جای آنرا حمامی به تفکیک زنانه و مردانه هر کدام چهار دوشريا،واجبی خانه،توالت،حوضچه،سر حمام و عالی ساخته شد.(اینها زمانی بود که یک منبع بزرک آب در بالای زیارت ساختند و با لوله گذاری آب از قنات بالا به آن هدایت و سپس در کل آبادی سر هر گوچه ای شیرآبی بود(همگانی)یک لوله هم به حمام بردند.برای سوخت آن هم کنار حمام حوضچهای ساختند وبا لوله گذاری حوضچه کوچکی در ایستگاه بالا کنار خانه انجمن(دفتر حل اختلاف فعلی)ساخته کازوئیل را در آن خالی می کردند به حوضچه کنار حمام(بخاطر شیب) می آمد واز آنجا با سطل به موتور خانه برده و می سوزاندند بوی کند ودود کازوئیل داستانی بود.در همان زمان گروهی از مردم آبادی نیز حمامی را در ابتدای سینه قلعه ساختند و رقابتی بود تعجب آور. امروزه هیچ حمام عمومی در آبادی نیست، حمام سینه قلعه چند سالی بیشتر کار نکرد امِا ساختمان آ« هنوز باقی است و چون عمومی بوده کسی به آن تعرضی نکرده (یکسال که سیل وحشتناکی از رودخانه عبور می کرد اگر این حمام در مسیر آن نبود شاید قسمت عمده آبادی نابود می شد.سیل از روی سقف آن عبور می کرد)،حمام پایین نیز کم کم از کار افتاد تا زمان اجرای طرح هادی کل آن نیز تخریب و تمام وسایل و مصالح آن نیز کم کم غارت شد. مردم بعضاًدر خانه خود سوراخی را به حمام اختصاص داده اند و تا به حال چهار نفر در همین حمامها مرده اند(دختر اصغر امینی،ابراهیم طلا،حاج قاسم فلاح،اکبرقاسمزاده)،به تازگی نیز بعضی آقایان بی خرد قصد دارند در مکان حمام پایین قبلی دوباره حمامی بسازند پول مردم وبیت المال را نابود کنند.(تا کی بی خردی خدا می داند.)البته ساختمان آنرا نیز بنا کرده اند تا کی وچه کسی آن را اداره کند؟!

مدارس

روستا با آنکه صاحب سه مدرسه بوده امّا هیچ کدام آنها فعال نیست،مدرسه غیاث الدین که کاملاً خراب شد .وآلان جزء زیارتگاه است. مدارسبالا که توسط مرحوم لاجوردی(ایشان می خواستند نماینده مردم کاشان در مجلس سنا وملی باشند در بیش ازپنجاه پارچه آبادی مدارسی را بنا کردند هم شیک وهم بزرک با مصالح عالی تازه بچه هارا تحت حمایت هم داشتند(کت وشلوار عیدو...) کم کم مدرسه دیگری در حیات همان مدرسه راهنمائی لاجوردی خیلی شیک وامروزی بنا کردند که این دو مدرسه هم کم کم تعطیل شدند و بنا به آخرین اخبار واصله چند سالی است که رنگ شاکرد ندیده اند و اداره آگاهی فروش زده بود به مبلغ یکصد وهفتاد میلیون تومان برای آنها(سال 1386))

نانوایی

: قبلاًدر هر خانه یکی دوتنور زمینی(نان مشهدی)بود هم چاله کرسیشان بود(کرسی یک سری چوب کلاف شده شبیه میز تحریر است که در وسط اتاق می گذاشتند و لحافی بر ردی آن می انداختندواهالی خانه زیر آن می خوابدند وکرم می شدند وناهار وشام وصبحانه میل می کردند. هیزم وپهن(تپاله خشک شده کاوو...)رادر آن می ریختند داغ که میشد زنان نانوا آرد خمیر شده را آماد کرده نان محلی می پختند.(نشسته)نانها را خشک کرده برای یک دو ماهی راحت بودند.امّا نانها سفت وسخت ویشد پدرم بعضاً برای مسخره کردن به مادرم می گفت تبر را بیاور نانها را خورد کنیم. کم کم حسن حاجی زاده(سیگاری) نانوایی زد با سبک نانوایهای لواشی ایستاده شهری،زنها آرد را به آنجا می بردند و می پخت کم کم خودش آرد می آورد و می پخت و می فروخت.او نیز که ثبات کاری نداشت هر سالی نقل مکان می کرد تا آخرین نانوایی خود را در ایستگاه بالا بنا کرد(نانوایی ایشان در طرح هادی خراب شد) اهالی روستا در کنار حمام پایین روی حوضچه گازوئیل حمامی بنا کردندو چند سالی باز بود تا آنهم خراب شد و رفتند ایستگاه بالا همین جای فعلی را ساختند .این نانوایی در تابستان خوب کار می کند امّا در بقیه فصول خیر اگر کنار آن کارهای دیگر مثل دامداری وکشاورزی وبقالی و پخش کپسول کاز نداشته باشد خرج ودخل نیست.

زیارتگاه

حضرت شاهزاده محسن ابن موسی ابن جعفر از نظر من هیچ سندی ندارد شاید ایشان یکی از نوادگان ائمه (س)باشد بهر حال آنچه از سوابق بر می آید .مدرک متقن و مستندی وجود ندارد حتی قبور افراد نیز چند ده سالی است که به اینجا منتقل شده است،قبرستان ارمک در کنار مسجد پایین را خودم یاد دارم،در کوچه ترکها(نزدیک خانه حاج عباس باقری(جلال)) بعضی سنگهای با ابعد یک متر در نیم متر در دو متر که در تمام شش روی آن شعار و ادیه وآیات الهی حک شده است بود.آلان هم فکر می کنم یکی دو سنک اینگونه در همان جا موجود است.در محل ایستگاه بالا نیز قبرستان بود که آلانه نیز در روزهای خاص حمل نخل وطوق در ایستگاه بالا مراسم و زیارت نامه خوانده می گردد. بهر حال آنچه من میدانم آنروزها که کوچک بودیم زیارت با دیوارهای گل گبری بلند که توسط مردم با مدیریت سرهنگ علی اکبرخان ساخته شده بود ضریحی چوبی(کار استاد نجف صالحی و استاد یحیی بود و خود زیارت با چهار ایوان وکنبد فلزیو دیوارهای بلند و خیلی ساده ساخته شده بود مردم بعضاًجهت زیارت و فاتحه اهل قبور عصرهای پنج شنبه و جمعه بدانجا می آمدند ،دور تا دور زیارت باغچه گل محمدی بود با خادمی اسید آقا محسنی و خواهرش(خانم آقا)و فرزندان آن خواهرش(اسید امیرمحسنی و خواهرش زن احم قمی) در چوبی آبی رنگی داشت با زنجیری به شکل هلال خلاصه این بود تاقبل از انقلاب خواستند اتاقهای را به جهت زوار آماده سازند بیش دهها اتاق در کنار مدرسه ابتدایی بنا کردند امّا دریغ از یک زوار که به آنها بیاید بود وبود تا چند سال قبل آنها را تخریب کرده مدرسه را هم تخریب کردذه فضای آنرا گستراندند و بالا دست زیارت(رو به قبله)بیش از صدها جای قبر ساختند که خوشان گفتند آنها رو به قبله نیست مجدداً تخریب کردند در همان مکان حسینیه ای را بنا کردند که هم دید زیارت را خفه کرد و حالا هم ادامه می دهند(یادمان باشد افکار ملت ایران بعضاً بقول من افکار مسجدی است شما در کجای ایران مسجد یا زیارتگاهی را دیده اید که طبق یک برنامه از قبل تعریف شده ساخته شود و بیش از پنج سال دوباره بیل و کلنک وتیشه عمله و بنا در آن نفوذ نکند ؟محال است! یادمان باشد برای هر کاری نه فقط نیت خیر که باید کار کارشناسی شده صورت بپذیرد وگرنه تمام هدایا ونذورات وبنایی با نیت خیر است اما چون کارشناسی وعلمی نیست سرانجامش معلوم است؟)بهر حال هنوز که هنوز است می سازند وتخریب می کنند.این پولها چگونه است آیا حرام بوده،آیا لیاقت مسجد ومحراب نداشته،...یاآنکه یک عده بی فکر در آنها اعمال نظر می کنند.چند سال قبل خیّری ضریح قبلی را خراب کرد و با هزینه شخصی ضریحی جدید ساخته اصفهان را به جای آن نصب کرد. حیف و صد حیف از اینهمه پول و نیت خوب؟! امّا کار کثیف و بی بهره. آن خادمان قدیم مردند وحالا سید قوام حسینی است وحاجی یوسف نیز تولیت وکلید دار.یک روز من گفتم حاضرم زیارت را سالیانه 40 میلیون تومان کرایه کنم یکی گفت چه درامدی دارد گفتم حداقل 10 یا 20 قبر فروش می رود این معادل بیش از 60 میلیون تومان حالا دیدی؟!

آخوند(روحانی)

از دیر باز روستا مولّد آ ن بوده، قدیمتر پدر حاجی عندلیب ،و آسید آقا ذاکری بوده اند بعد از آنها نیز خود حاجی عندلیب و شیخ اکبراکبری بودند بعد از انقلاب که گرایش جوانان به حوزه زیاد شد بعضی به آنجا رفتند در حال حاضر آبادی بیش از دهها روحانی دارد،آنچه من از آنها می دانم اینکه سواد آنچنانی ندارند ودر روستا گرایش به طایفه خود دارند.چندسالی چه قبل و چه بعد از انقلاب بخاطر تفرقه مردم روحانی غریبه می آوردند. لاکن کم کم چون ابادی خلوت شد وهزینه ها بالا رفته به همان دو روحانی اصیل اکتفا می کنند آنها نیز در تابستانها که هم هوا خوب است وبالاخره آبادی شلوغتر (بساط روزهها پهن تر) خودشان حاضر هستند

ورزش

قبل از انقلاب جوانان شور وشعف وجد آوری نسبت به ورزش خصوصاًهمکانی داشتند چه ورزشهای محلی(مثل مورت بازی،چرخ وفلک،الک دولک،زو،تیله بازی،چرخ سواری،فوتبال،والیبال،گوبازی،پرتاب سنگ،بلند کردن سنگ،آب تنی،...)رایج بود زمین مسابقه خوبی در محل فعلی ردیف جاده رهق ساخته بودند آلانه بعضاً نماز عید فطر در آن مکان برپا می شود(بدون کمک هیچ بزرگتر و یا ارگانی)در مدرسه زمین خوبی برپا بود.که اغلب کل کوچک ووالیبال در آنها انجام می شد تیمهای روستائی با هم مسابقه می دادند اسم تیم ارمک شاهین بود با تبلیقاتی که بر در ودیوار آبادی کرده بودند.بعد از انقلاب کم کم از هم پاشیده شدند و آلان دریغ از یک بازی محلی و شور وشادی وهلهله بچه ها و جوانان در آبادی

انواع ورزشها

1_تیله بازی:تیله گوی شیشه ای است با رنگهای متفاوت(داخل اسپریهای رنگ موجود است) که به چند حالت بازی میکردیم(تک به تک،تک به تک با چاله،چند نفری که بترتیب بسمت تیله همدیگر می زدیم وبرنده تیله نفر مقابل را بعنوان جایزه برمی داشت) 2_مورت بازی:گوی سنگی که اغلب در رودخانه ها یافت میشد را پیدا کرده و با آن نیز چند نوع بازی می کردیم 3_هفت سنگ:هفت سنگ صاف را روی هم چیده دو گروه می شدیم با پرتاب سنگی به آن گروه مقابل وظیفه داشت آنها را روی هم بچیند به شرطی که این گروه با توپ پلاستیکی آنها را دنبال می کرد و هرکدام که توپ به آنها می خورد از بازی بیرون می شدندو ... 4_الک ودولک:دو تکه آجر یا سنک را گذاشته یک تکه چوب به درازی 20سانتی متر را میان آن گذاشته با چوب دستی زیر آن زده به هوا که پرتاب میشد مجدداً زیر آن زده تا دور دست اگر کروه رقیب می توانست آنرا بگیرد ویا هرچه سریتر آن را به محل اوّلیه برگرداند برنده بود. 5-قایم باشک: که معمولاً بازی زیبایی بود وهم در خانه وهم بیرون خانه انجام می شد. 6-گو بازی :یک توپ بیسبال را با چوب دستی شوط می کیردند هر کس می توانست آنرا بگیرد حق داشت بیاید واورا بزند تا دیگران بگیرند 7-لی لی:معمولاً یک نفر یک پای خود را از مچ پا می گرفت وبصورت تک پا به سمت بچه ها می دوید بچه ها مجاز بودند در یک دایره فرار کنند باهرکس که برخورد می کرد اووظیفه داشت اینکار رابکند 8-کشتی گرفتن:که معمولاً آخرش به کتک کاری ودعوا وکریه زاری ختم می شد 9_قطار چی چی: تعدادی بچه یک تکه نخ محکم را دور خود بسته وبصورت قطار بدنبال هم می دویدند 10-خر سواری: روی چوب که مثل بهلول یک چوبی را بر می داشتیم وبه اصطلاح سوار آن میشدیم ومی دویدیم 11-گل بازی:چون رعیت زاده بودیم بچه ها در کوچه یا محوطه ای برای خودشان به شکل زمین وسلخ(استخر)وجوی می ساختند وآب داخل استخر ریخته وموشون آن را می کسیدند وآب را به کرت خود می رساندند.بعضی مواقع هم خانه سازی می کردیم اتاقی واصطبلی و... 12-خانه بازی:یک شکل صلیبی با 6 خانه کشیده می شد وباانداختن سنگ وحرکتهای لی لی وبرداشتن سنگ از خانه وبازگشت بدون استراحت انجام می شد تا به خانه آخر برسد هرکس به نهایت می رسید برنده بود 13-ریز بدامن: تعدادی سنک به اندازه بادام برداشته وبا پرتاب رو وپشت دست وحرکت انها با شکلی خاص انجام می شد. 14-لیز لیزی: بالای سینه قلعه تخته سنگی بود به ابعاد یک متر در دو متر باشیب 60 درجه که می رفتیم واز ان سر می خوردیم معمولاً غروبها می رفتیم تا کله گوسفندان که می امدند بازی می کردیم. 15- چرخ بازی:یک رینگ لخت دوچرخه را برداشته ویک مفتولی را هم به شکل ال دراورده ودنبال ان می دویدیم ،ویا درب قندان را برداشته زیر آن نخی را چندین بار دور می گردانیدیم وبعد چوب یا خودکاری را در وسط آن گذاشته محکم می کشیدیم واو شروع به دور خوردن می کرد 16-دوچرخه سواری:ما که نداشتیم ودوست داشتیم بلد شویم معمولاً دم ایستگاه بالا محمود استادولی چرخش را کرایه می داد تا دم ایستگاه پایین اما چون شیب بود اگر موفق به سوار شدن می شدیم ونمی افتادیم تا پایین پا قلمبه هم می رفتیم واگر می افتادیم که تمام دست وپای زخمی شلون وشلون برمی گشتیم(دوچرخه هم قر می شد)و... 17-نقطه بازی روی یک موزایک چهار خط بصورت ضربدری وبعلاوه می کشیدیم هر کس 3 شی هم شکل داشت اگر آنها را می توانست روی یک خط منظم کند برنده بود. 18-دو قوطی روغن یک کیلویی یا سه کیلویی را سوراخ کرده مثل کفش زیر پا قرار داده وبا نخی محکم که از انها رد کرده بودیم ودر دست خود قرار میدادیم با آن راه میرفتیم ورزش سختی است. 19-سنگ واکنی:بیشتر بچه های قلدر یک سنگی را با یک دست یا دو دست از زمین بلند می کردند. 20-سر وجگونی(بدومن):یکی می نشست یکی سرش را در دامن او می گذاشت بقیه نیز بدلخواه میامدند وضربه ای به کمر او می زدند باید نفری که ضربه خورده بود می فهمید چه کسی ضربه زده اگر اورا شناسایی می کرد آن نفر باتید سر بدامن می گذاشت 21-آب تنی:در تابستانها از حمام برای ما خبری نبود خودمان را در جوی ویا سلخ می شستیم شنا هم که بلد نبودیم درآب چلپ چلپی می کردیم یادم نمی اید کسی شورت داشت اغلب برهنه بودیم وبعد از کمی ابتنی روی خاکها دراز می کشیدیم تا گرممان شود دوباره کثیف شده برمی گشتیم توی آب.(یا در سلخ علی آباد ویا درسلخ موتور آب ویا تنوره آسیاب ویا در جوی قنات بالاو... بعضی مواقع حیوانات را هم آب تنی می دادیم خصوصاً بره ها را 22-تاب بازی:معمولاً در ایوان خانه ها بدلیل رد کردن چوبی بین ستون ودیوارایوان طنابی می بستند وروی آن دشکچه ای می انداختند وتاب بازی می کردند.اگر طناب پاره می شد که واویلا 23- بعد از دوران گودکی ما بچه ها که به شهر می رفتند با خود بازی های را کپی می کردند اما جا نمی افتاد مثلاً 1-یو یو بازی:یک شی پلاستیکی دایرهای بود که نخی روی آن پیچیده می شد با پایین وبالا کردن انجام می شد. 2-کارت بازی :عکسهای ورزشکاران یا ماشینها ویا... با مشخصات روی آن نوشته بود که به چندین صورت بازی می شد(رنک، ارزشش،کلزده بیشتر، قد،وسیلندرو...ویا با زدن کف دست روی آنها وبرگرداندن آنها ویا با دمپایی پرتاب کردن به سوی آنها وبرگرداندن آنها ویا... 3-

عزاداری

قبل از انقلاب دو سه روز مانده به عاشورا در محل مسجد بالا تکیه ای می بستند و بعد از روضه خوانی و مداحی کمی هم سینه می زدند فقط روز تاسوعا که جلو هیت کله میر فتند زنجیر می زدتد وطبل و سنجی وبیرقی و روز عاشورا در عقب نخل و طوق زنجیر زنی بود. امّا بعد از انقلاب از شب اول محرم هیت سینه زنی دارد تا الی ماشاالله ،کمتر سخنرانی است و کمتر کوش به سخنران بیشتر دنبال سینه زنی وزنجیر زنی وخوردن گوشت ولوبیا هستند (عجب حکایتی) انرژی های جوانان اینگونه با خود زنی از بین می رود.هیت قبلاً دست استاد عباس صانعی و...بود کم کم حاجی شکری منصوری آن را اداره می کرد کم کم کارش بجای رسیده بود که کدخدای آبادی هم بدون اجازه او حق نظر نداشت چند سالی است که اهالی خصوصاً جوانان بااو درگیر شدند وآنها را بیرون کردند آنها نیز تمام ابزار ووسایل هیت را با خود به کاشان بردند وهمین جوانها واهالی کم کم وسایلی را تهیه وتدارک کردند وباز هیت به کار خود ادمه داد اما در محتوا تغییری صورت نپذیرفت.

نخل و طوق

مردم شهرهای کویر اغلب برای عزاداری صندوق چوبی بزرگی را ساخته اند با شکل و شمایل خاص بعنوان تابوت امام و آن را سیاه پوش می کنند و در روز عاشورا و روز بیست وسوم رمضان در شهادت امام اوّل شیعیان آن را بلند کرده در مسیری خاص به سمت زیارت برده و برمی گردانند (از روزهای پر ازدحام آبادی یکی از این دو روز است هم به جهت نذورات و هم به جهت شرکت در این مراسم خاص) در زمانهای گذشته مرحوم ارباب غلام فلاح مسئول سیاه کردن (پوشش چادرهای سیاه)نخل بود ما هم کمکش می کردیم بعدها چادری یک سره برای آن دوختند که راحت برآن پوشانده می شود.(علت آنکه ارباب غلام مسئول این امر بوده بخاطر آنکه تک پسر بوده و در بچگی سوار نخلش می کرده اند )یک سالی به خاطر اعتقادات کذایی مردم به آن حسن عرب (فرزند حیدرعلی) در آن خوابیده بود شاید شفا بگیرد مردم هم که احساس سنگینی آن را می کنند اورا بیرون آورده و تنبیه اش کردند.(نخل مورد احترام عامه مردم است و اتاق خاص خود را دارد. این نخل بیش از شصت سال قبل در ارمک توسط استاد نجف و استادیحیی ساخته شده است.طوق یک چیزی شبیه علامت یک تیغ است با زبانه ای بلند اینکه چه کسی آن را ساخته و یا در کجا ساخته شده یا بانی آن کیست نمی دانم .امّا آنرا روز تاسوعا از اتاقش در کنار مسجد بالا در می آورند.با پوشش پارچهای زیاد حاج قنبرفلاح و فامیلش آنرا می آورند و می گویند او مثالی از خواهر امام یعنی زینب سلام الله است همراه نخل حرکت می دهند و عامه مردم نیز اورا می بوسند ونذوراتی دارند.(عجب حکایتی)آنروزها حاج قاسم فلاح که از متصدیان آن بود می گفت یک شبی طوق ارمک به جنگ طوق مشهد اردهال و خاوه (روستای بالای مشهد اردهال)رفته و آنها را شکست داده.بینید چه مردمان ساده ای که اصلاً در کوچکترین کلام خود نیز فکر نمی کرده اند؟! چند سالی نیز چلچراغی آوردند وکم کم دو عدد علامت(صلیب) نیز افزودند که از آنها در مسجد بالا نگهداری می شود.؟!

نفت فروشی

قبل از آنکه این نفت فروشی فعلی که بالای ایستگاه بالا فعال است درست شود مردم که به شهر آن روزها با الاغ و یا پیاده بار(کندم،جو،لوبیا....ویا هیمه مثل چوب و...) یاهر چیز فروشی داشتند به کاشان می برند و مایحتاج خود را از آنجا تهیه می کردند از جمله نفت ، چون مایع است و ظرف درست وحسابی هم نداشتند تا آن را به خانه میرساندند نصف آن از بین رفته بود (روی پالان الاغ ریخته میشد که باعث زخمی شدن پوست حیوان نیز می شد.حاج اکبرروشنفکروعده ای باساخت محل نفت فروشی کاررا راحت کردند بطوریکه یک منبع در زمین کار گذاشته و با زدن تلمبه دستی نفت را به بشکه ودبه ها منتقل می کردند و خوب امکانات عالی بود درکنار آن کچ ونمک و... می فروختند کم کم که برق سراسری آمد با نصب تلمبه برقی کار را راحت کردند.چون مشتری می باید خودش کمک می کرد در امر بالاآوردن نفت خصوصاً آنکه مسئول نفت فروشی آسید عباس مردی ضعیف و گوژپشت بود اگرچه خوش قلب وخوش نیت وبرخوردبود امّا کمک هم می کردیم.تا او مسئول نفت بود همه راحت بودند بعد از انقلاب که نفت کوپنی و کمیاب شده بود آسیدآقا هم مردی بد اخلاق و ترش رو بود کار را بر مردم سخت کرده بود مثلاً یک روز در هفته همه در صفی طویل برای نفت می آمدند .عجب داستانی بود (دعوای مردم،دعوای الاغها و.قاطی شدن بشکه ها و...) یک شب که یادش رفته بود تلمبه را خاموش کند نفتها رفته بود تا توی جوب در خانه اکبر شعبانی حالا که کاز آمده مردم کمتر به نفت نیاز دارند

تعزیه خوانی و پرده خوانی

آنروزها عده ای تعزیه خوان در ارمک بودند عده ای هم از نشلج واین طرف وآنطرف می آمدند و چه مراسم باحالی بود چون نه رادیویی بود ونه کتاب و مجله ای در جلو مسجد پایین برپا میشد.بعضی مواقع در زیارت اجرا میشد. پرده خوانی هم یک مردی از بیرون می آمد پرده ای داشت با نقاشی قهوه خانه ای انواع نقشها روی آن بود و ما مشتری پروپا قرصش بودیم وعکسها را برانداز و تجزیه وتحلیل می کردیم،شاید بتوانم به جرات بگویم ده سالی است که هیچکدام اینها را حداقل در روستا ندیده ام.

مسگری

مسگریمردی برای سفید کردن ظروف مسی به آبادی می آمد، آنروزها اغلب ظروف مسی بودو حالا پزشگان توصیه اکیددر مصرف آن دارند.مس مصرفی پس از مقداری زمان احتیاج به سفید کاری دارد مرد سفیدگر اغلب کنار سلخ هشت آباد دو عدد میخ چوبی در دیوار فرو می کرد و پسر بچه ای که با اوبود وظیفه اش آن بود که ظرف مسی مشتری را برای اینکه خوب پاک شود زیر پای خود گذاشته مقداری ماسه(شن ریزه)و خاکستر در آن ریخته و روی آن بچرخد تا خوب پاک شود سپس مرد سفید گر آن ظرف را مقداری حرارت می داد و سپس با قلع سفید و پنبه آن را کاملاً سفید می کرد انگار ظرف دوباره جان کرفته

نعلبندی

هر ساله الاغها برای آنکه سمشان اذیّت نشود باید نعل شوند نعلبندی از کهک قم می آمد با خودش بیل وانبر وتبرونعل ولولاو...را هم می آورد مردم خرهایشان را می آوردند ایشان ابتدا دست وپای حیوان را با سم تراش صاف کرده نعلی به اندازه کف پای حیوان می آورد و آنرا خوب جفت وجلا کرده و سپس میخ می کرد حیوان دیگر پایش از آسیبهای احتمالی معصون می شد.(ضرب المثلی هم دارند که می گویند مثل خری که از نعلبندش فرار می کند:یعنی کسی که از کسی خیلی بدش می آید وتنفر دارد)

دست فروشی

بعضی از اهالی روستابه مناسبتهای خاصی جنسی را می فروختند مثل بزازی ویا کردو وبادام فروشی یا عدسی فروشی ویا میوه فروشی ویا...

اهاهای

در شبهای نیمه ماه مبارک رمضان عمدتاً بچه ها ظرفی را بر می داشتند و در گروههای چند نفره به درب منازل دیگران می رفتند وبا خواندن اشعاری با معنی (خواندن چند آیه از سوره شمس یا بی معنی مثل کلمات بی سر وته وچاپوچاخانی ((یک نفر با صدای بلند این اشعار را می خواند وبقیه اهاها می گفتند اشمس بض ضها ها،اهاها،رفتم دکان زرگری،اهاها،دیدیم دو چادرسری،اهاها،یکیش هور ویکیش پری،اهاها،حق یا علی مولا علی،اهاها،...حاجی اقای نمازی ،اهاها،بادیپلم ریاضی،اوهاها،دست وبلند وکیسه کن،اهاها،اشرفی دراروریزه کن،خرج بچه های درخانه کن،اهاها،تا بچه ها راضی شوند از درخونت راهی شوند،اهاهااوهاها ، -اگر صاحب خانه چیزی میاورد ودر کیسه(دولدون)میریخت –برایش می گفتند برکتش بده،امین در غیر اینصورت با اشعار زشتی _این خونه که حوض اب است صاحبخونش شغال است و..._پا به فرار می گذاشتیم )) تقاضای کمک داشتند صاحب خانه نیز بسته به حال وروزش کمکی می کرد مثلاً یکجا پول خرد میدادند ،بعضیها کردو بادام یا کز وشیرینی ویا آنچه در خانه داشتند ودلشان می آمد بدهند آنرا بعد از جمع آوری گوشه ای می نشستند و بین هم تقسیم می کردند (روزگاری بود)

کم زنی

اگر کسی در خانه مریضی داشت طبق یک سنت بی اصل وپایه با پوشاندن سروروی خود بدرب منزل همسایگان می رفت و با زدن قاشقی به الک(غربال) تقاضای کمک می کرد همسایه هم به محض شنیدن صدای کم چیزی را به آنها اهدا میکرد مثل مقداری کندم یا لوبیا یا نبات و...

آسیاب

آنروزها در مسیر آب قنات بالا خصوصاً وپایین بعضاً آسیابی آبی ساخته بودندیکی از آنهاآسیابی بود از مرحوم پدر بزرگ ما آسیدآقای ذاکری که از ایشان به مادرم ارثیه رسیده بود و پدرم در آن مشغول بود هر زمان که اب از قنات بالا میآمد اب وارد حوضچه ای بزرک (تنوره) میشد و زیر آن حوضچه سوراخی بود آب با فشار به پره های چوبی برخورد می کرد با حرکت پره هاسنک بالای آسیاب شروع بحرکت می کرد و بطور اتوماتیک کندمهای داخل دولدان کم کم به وسط سنک هدایت میشد وآرد شده در پاتیل ریخته می شد. آن هنگام آرد را به کیسه کرده دست مشتری می دادند.آسیاب بدبختی های فراوانی داشت اولاً باید آب بود تا کار کند ثانیاً باید سالم بود و آب به آسیاب نمی افتاد چرا که آنزمان هیچ وسیله ایزوگام ،قیر وضد آب نبود بعضی مواقع اب تا بالای پاتیل هم می آمد و کل آردها را لجنی می کرد وآردها خوراک گاو می شد. (پرها بعضاً از جای خود خارج شده داخل کوره گیر میکرد وباعث می شد آب بالا بزند.) اولین آسیاب برقی(مکانیکی) زیر مسجد پایین توسط حسین منصوری اداره میشد .بعدها آن هم تعطیل شدو دو آسیاب برقی حاج عزیزرسولی وجعفر امینی هم از کار افتاد چرا که آرد مستقیم از شهر می آمد هم بهتر و هم ارزانتر و تمام نانوایهای خانگی نیز ور افتاده بود. آسیابها: 1_ آسیاب آسیدآقا که در بالای قنات پایین بود وآلان منزل حاجی دخیل فلاح جای آن ساخته شده فکر می کنم تنوره آن موجود باشد. 2_آسیاب صالح (بالای زیارت بود هیچ اثری از آن نیست 3_آسیاب حسن فرج (جنب ایستگاه بالا هیچ اثری از آن نیست 4_آسیاب حاج رضائیها (زیر مسجد پایین بود هیچ اثری از آن نیست 5_آسیاب اسماعیل مدی (جای منبع آب بالا هیچ اثری از آن نیست)

دفتر مخابرات

این دفتر حدود سال1368 در ایستگاه بالا ساخته شد و به نام شهید محمد اکبری نام گذاری شد (شهید اکبری کارمند اداره مخابرات تهران بودند ،ایشان در جبهه بشهادت رسیدند و جسد مطهرشان بعد ازسالها پیدا شد و در باغچه زیارتگاه ارمک مدفون گردید) اوایل یک خط تلفن داشت که متصدی مربوطه در آنجا حاضر بود و پیام رسانی می کرد بعدها بلندگوی تهیه شد (آقای دکتر هنجنی که می خواست نماینده شود آن را هدیه کرد)و هرکس را کار داشتند یا پیامی برای آبادی بود از طریق آن خبررسانی میشد. چند سالی است با نصب دستگاه تمام مردم در خانه هایشان تلفن دارند با پیش شماره 0362348ما نیز در خانه خودتلفن به شماره 03623485145داریم .چند سال پیش نیز پست بانگ در آنجا شروع به فعالیت نموده است.در کوچه ها نیز بعضاًتلفن همگانی کارتی موجود است.

غربتی

عده ای سیاه چهره خوش هیکل مردان با کلاه شابگاه و سبیلهای کشیده وزنجیر در کمر و زنان چرب زبان با لباسهای خاص ،خانواده ای که شغلشان خرید وفروش الاغ،غربال (انواع واقسام) وفال گیری ورمالی بود در رودخانه کنار قنات پایین می آمدند وچند روزی اتراق می کردند .مردم هم جهت خرید وفروش الاغ و یا غربال آنجا جمع می شدند، ما هم جهت تماشا می رفتیم و خوب سر بسر حیوانات آنها می گذاشتیم،آن زنها به خانه ها می رفتند و با فال گیری ورمالی یک چیزهای کلی (فالت فال است، پیشانی به دولت داری، مسافری در راه داری نگران نباش بر میگردد یا خبری از او می شنوی،کار وکاسبیت رونق می گیرد ، یک مرد چشم زاغ زندگی شمارا چشم کرده می خواهی آنرا باز کنم بده پول ،نداری تخم مرغ بده، کندم و جو بده،و...) به دختران دم بخت وزنان در خانه ها میگفتند و آنها را سرکیسه می کردند.در سال 1390 اصلاً غربتی به آبادی نیامد چرا که کاسبی نیست ***توجه داشته باشید که روستا اگر بخواهد بیشرفت کند باید شورای فعال و فکور داشته باشد و همدلی را بر مردم حاکم کند. امیدواریم بشود.

زندگی نامه

اینجانب حاجی حسن اخوان ارمکی با استناد به شناسنامه در مورخه 1/4/1344در خانواده ای روستایی در روستای ارمک کاشان(مرکز دهستان کوهدشت)بدنیا آمدم

پدرم

مرحوم حاجی ایاز که بلطف حق دوبار به حج(تمتع) مشرف شده بودند،(زیارات ائمه عراق و ایران را نیز در کارنامه خود داشتند)، دارای قدی بلند صورتی کندمگون وپوستی سفید .دارای سواد خواندن ونوشتن وقرائت قرآن ،زحمتکش وعاشق کار بطوریکه از زیادی کارکف دستش کج شده بود. همیشه لباس روستای شامل (کیوه سفید،تمبان کشاد مشگی(لری)،پیراهن بلند،جلیقه ،وکلاه مشگی دست بافت (مدل عرقچین) به تن می کرد.از عادات ایشان گفتنی است همیشه نماز شبش را ادا می کرد و بعد از نماز صبح خوابش نمی برد.برای بیدار کردن ما نیز قرائت قرآن با صدای نیمه بلند داشت (اصولاً افراد روستایی بخاطر کار سحرخیزند)همیشه دم سماور می نشست و مسئول چای ریختن هم خودش بود.او در روز پنج شنبه نهم اردیبهشت1370 در صحرا در حین کار بدرود حیات کفت وجسد مطهرش در پایین پای امامزاده محسن دفن کردید

پدرش حاجی فیض الله

که در سال 1360 مرحوم شد (مردی کچل،با قدی بلند و خوشرو وبسیار با ما مهربان ،در خانه ما اتاقی داشت مستقل،مردی با جذبه ومومن ،تاروز مرگش که می گفتند بالای صد سال عمر دارد کله پاچه که غذایی سنگین است می خورد.) نماز شبش ترک نشد واز احترام خاصی در ابادی برخوردار بود. مادرش فاطمه سلطان حیدری که در سال 1346 بعد از فوت پسرش عموجعفر فوت کردند زنی پارسا و زحمت کش و زرنگ بوده اند (من دوسال ایشان را درک کرده ام ) فرزندان ایشان بجز مرحوم پدرم عبارتند از 1_مرحوم حاجی جعفرمتوفی 1345(همسر مرحوم حاجیه حلیم خاتون اخوان دختر عمویش فرزندان بنامهای مرحوم شیخ احمد (روحانی و نویسنده) ،رحمت (بازنشسته فرمانداری کاشان) و ،نعمت (راننده آموزش و پرورش کاشان)،مرحوم فاطمه بیگم (همسر حاجی محرم فرجی) که رحمت (مسئول شورای چندین سال آبادی) در قید حیات است) 2_مرحوم علی اکبرمتوفی 1371(همسر فاطمه کردی فرزندان حاجی عباس (جوشکار)،محمد علی(سرهنگ نیروی انتظامی تهران)،حسن(سرکارگر کارخانه نخ ریسی کاشان)، توران خانم (همسر آقای دبیری )،کیلان خانم(همسر آقای منوچهری)) 3_مرحوم حاجی یحیی متوفی 1380 (همسرحاجیه فرزانه صانعی،فرزندان ابوالفضل (صافکار اتومبیل)،مرحوم رضا (موتور ساز)،حسین (تعمیرکار ماشین)،مهدی (نقاش ماشین)،مهین دخت(همسر حاجی احمد باقری نژاد)،لیلی(همسر تقی) 4_مرحوم رقیه اخوان (همسر آقا مرتضی مادر حاجی پرویز منصوری (جوشکار)) 5_مرحومه فاطمه اخوان(همسر حاجی نبی اخوان،مادر محمد (مسئول شبکه آبرسانی ارمک)،حسن (راننده)، حاجیه زهرا(همسر حاجی عباس اخوان:پسر عمو اکبر))

مادرم

حاجیه سید مهری خانم ذاکری فرزند آسید آقا،او زنی خوش سیما با فطرتی زیبا وقدی کوتاه دارای سواد خواندن ونوشتن و قرائت قرآن مورد احترام همه مردم آبادی و عامل رشد وحدت مردم، پدرش آسید آقا ذاکری روحانی (روضه خوان )وشغلش سنگ تراش بوده او از اهالی روستای ازناوه و ابا و اجدادش در همان مکان بوده اند.قبل از آنکه با مادربزرکم (ننه دائی) ازدواج کند دارای همسری و فرزندی بوده بخاطر اختلاف اورا طلاق داده و در مراجعه به ارمک با مادر بزرگم ازدواج می کند که صاحب سه دختر و سه پسر می شود، از همسر اولی هم دختری داشته.بنام خاله خانم مادر برادران طلوعی اسید آقا ده سال قبل از تولد من مرحوم شده ودر قبرستان ارمک مدفون است.) مادر بزرگم (ننه دایی:خاله نازه حاجی حسین) زنی سفید روی وخوش قلب و کوتاه قد بود بسیار ما را دوست داشت. فرزندان ایشان عبارتند از 1_تیمسار مرحوم حاجی سید محمود ذاکری (دارای یک فرزند بنام رضا (شغل معلم بازنشسته کاشان)) 2_حاجی سید احمد ذاکری (بازنشسته آموزش وپرورش،شغل دوم راننده کامیون (دارای سه پسر وسه دختر) 3_حاجی سید ابوالقاسم ذاکری (بازنشسته آموزش وپرورش (دارای یک پسر و چهار دختر) 4_مرحومه خاله خانم (که از همسر اول آقا بزرگ بوده(دارای 5 پسر و دو دختر) 5 _مرحومه ملک خانم (همسر مرحوم عمو جمال مانده علی دارای سه پسر) 6_مرحومه حاجیه خانم تاج (همسر مرحوم حاجی علی اخوان دارای چهار پسر و یک دختر)

خانواده خودمان

پدر مرحوم حاجی ایاز اخوان و مادر سید مهری ذاکری،در آمد متوسط با آنکه پدرم دارای کشاورزی بود و بقولی ارث پدری هم داشت بیشتر ایام هم جهت معامله گوسفند به قم واراک واطراف واکناف می رفت ، وزحمت بیش از حد می کشید.، مادرم نیز علاوه برخانه داری و کمک به امر کشاورزی و دامداری و آسیابانی، قالی بافی داشت ،که کمک خرج خوبی برای خانواده محسوب می شد.با آنکه بیست و یک بار وضع حمل کرده امّا پنج پسر و دو دختر از آنها برایش مانده (بقیه 14 نفر در بدو تولد و یا سالهای بعد از آن در کودکی بخاطر نبود بهداشت وزحمات بیش از حد مادر و نبود فاصله بین بچه ها مرده اند.این مرگ ومیرها در آن زمان یک امر رایج بوده است. فرزندان: 1_حاجی محمد بازنشسته آموزش و پرورش منطقه چهار تهران ریاست فعلی شورای ارمک، دارای همسر بنام حاجیه اکرم اخوان وفرزندان بنامهای حاجیه زهراخانم (همسرش حاجی جعفر اخوان دارنده شرکت لوازم بهداشتی وورزشی)،حاجی داود(کارمند سازمان حج کاشان)،حاجیه مریم (همسرش آقای محمد باغبانی وکیل پایه یک دادگستری کاشان)،فرشته خانم(دانشجوی دانشگاه کاشان) وضعیت زندگی خوبی دارد ودر کاشان زندگی می کند 2_حاجیه زهرا خانم همسر مرحوم حاجی سید حسین محسنی (بازنشسته مخابرات) فرزندان (سیدمحمد (روحانی)،سید مجید(بهمراه همسرش استادفیزیک دانشگاه شهید بهشتی تهران هستند)،منیر خانم(مهندس کامپیوتر، همسرش مهندس صنایع دفاع)،فاطمه خانم(مترجم زبان فرانسه،همسرش مهندس کارمند صنایع دفاع)سید مرتضی(دانشجوی فوق مهندسی برق دانشگاه بهشتی) 3_علی آقا(بازنشسته آموزش و پرورش شهرستان قم(همسر فاطمه قاصدی فرزندان سمیه خانم (سرپرستار بیمارستان ارتش اصفهان(همسرش کارمند فروشگاه اتکا اصفهان)،زهراخانم(همسرش میدانی قم)،هاجر خانم(همسرش مسئول خرید شرکت قم)،محمد آقا(کارمند نیروی انتظامی قم)،معصومه خانم(دانش آموز) 4_احمد اخوان دکترمهندس کامپیوتررئیس اداره آمار معاونت ریاست جمهوری دارای همسررقیه (رویا)خانم تقی پور کارمند اداره بیمه ایران فرزندان پریسا خانم وآقاکسری(محصل) 5_محمود اخوان مهندس کشاورزی رئیس اداره تعاون روستائی کلپایگان همسر مریم ابراهیمی کارمند اتحادیه تعاون روستائی کلپایگان،فرزندآقا یونس 6_حاجیه فاطمه اخوان (همسرحاجی غلامرضا آکار کارمند مخابرات تهران فرزندان آرزو(دوم دبیرستان)،آتناخانم(اول ابتدائی)

خودم

حاجی حسن اخوان دبیر بازنشسته آموزش وپرورش منطقه 4(آخرین پست:معاون مرکز پسش دانشگاهی)همسر حاجیه خانم مریم رضا کاشی دبیر آموزش وپرورش منطقه 7 فرزندان آقای امیر عباس دیپلمه پشت کنکوری،حاجی امیر حسین کلاس دوم دبیرستان

داستان زندگی

از سال و روز های ابتدائی زندگی زیاد چیزی بخاطر ندارمدر ده ماهگی عمو جعفر در سن 54 سالگی بدرود حیات گفتند.در 2 سالگی مادر بزرگم فاطمه سلطان بدرود حیات کردندامّا خوب یادم هست پدر بزرگم روی پای خود می نشاند و با دادن آبنبات قیچی که در جیب پوستینش(پوست گاو را دباغی کرده و پروف می گردند هم کرم بود و هم نرم)مرا مورد نوازش قرار میداد.او مردی کچل ،قد بلند و مهربانومومن بود .من اورا بسیار دوست داشتم (حالا نیز گاهاً که به زیارت می روم آبنبات قیچی می خرم و به یاد ایشان هم خیر میکنم وهم میل میکنم.آری بقول مادرم می گوید ما هر چه داریم از برکت آن مرد نورانی است که هیچوقت نماز شبش ترک نشد و همیشه آرام بود و مهربان.بعضاً با بزرگان آبادی ریش سفیدان طایفه های دیگر به خوش وبش و تاریخ زندگی و وقایع مشغول بودند.و در رابطه با مسائل مهم آبادی مثل (حمامی،دشتبان،چوپان ودلاک ورفع اختلاف اهالی در مالکیت و خرید وفروش زمین و حیوان ومحصول و...آنچه اخبار روز آبادی بود با هم صحبت می کردند بعضی مواقع نیز کارشان به مشاجره می کشید امّا نه مناظره دعوا بلکه توپ وتشر وحداکثر چند کلمه رکیک ،خیلی بندرت دعوا می کردند و کار به کتک کاری می کشید. آری حرف آنها سند بود. وهیچکس حق نداشت سنک نشان او را بهم زند در کنار این عده خیلیها هم در کنار مسجد کاسبی می کردند،شغل های مرحوم پدر بزرگ علاوه برکشاورزی و دامداری؛کندوی عسل و مرغ وخروس خانگی و قصابی و بنایی هم می کرده اند. جلو مسجد پایین قبرستانی بود و من یاد دارم که مرده در آنجا دفن می کردند.مسجد گلی بود و کوچک،جلو مسجد هم نهر آب پایین رد می شد و دهها درخت کهن توتو چنار وگردو وبید برسر آن بود وقتی در سال 1354 خواستند مسجد را خراب و نوسازی کنند .بجز دو درخت چنار باقیمانده که آنهادر نقش منارهای مسجد سر برفلک کشیده وهم باعث خرمی وآبدی روستاست (قطر هر کدام بالغ بر3500سانتی متر است)بقیه را کندند .این دو درخت با خوشفکری همین پدر بزرک ماندکار شد(روحش جاودان)نهر آب را به داخل مسجد هدایت کردند(کورهای مسقف در کف مسجد)یادم هست. یادم هست آبادی دارای حمامی خزینه ای ترسناکی بود که صبحهای سحر مردها و بعداز آن زنها جهت استحمام می رفتند. حمامی با بوته و هیزم و هر ات واشغالی که دم دستش بود آن را باید گرم می کرد ،آب حمام از طریق نهر آب قنات پر می شد.حمام بهداشتی نبود و اغلب افراد که بیماری پوستی داشتند باعث سرایت به دیگران می شدند .خصوصاً آنکه می دانیم با ورود بدن به آب حالت سستی و ادرار ،چون دوشی برای این مهم نبود خزینه بیشتر بوی شاش می داد(در موقع نظافت هم که مواد شوینده و ضد عفونی کننده ای نبود وآفتاب نیز به آن نمی تابید.)اغلب اهالی تاس(کچل)بودندو بیماریهای پوستی و تراخم چشم و. در اوایل کودکی بهمراه مادرم به حمام می رفتیم ، تا پنج شش سالگی که زنها می گفتند اگر دیگر با مادرت بیایی پستان بکونت می کنیم(ماهم که شرتی نداشتیم و با بدن برهنه؟!)،کمی که بزرگتر شدیم با پدر باید میرفتیم ایشان نیز با آن دستهای کارگری خود چنان بربدن ما کیسه می کشید ولیف میزد که تاچند وقت بدن ما سوزشش تمام نمی شد.صابون حمام هم صابونهای قمصری سفید وقرمز بود که هرکدام چند کیلو بود و باور کنید سرم درد میگرفت(تحمل وزن)اغلب موها بهم می چسبید(هرچند همیشه موهای سرمان را ماشین می کردند امّا بخاطر پرپشتی این مشگل را داشتیم ،سر حمام هم که می آمدیم سرد بود ولرزه براندام ما می افتاد(صبح زود ،سحرهای روستا سرمای بدی دارد)بیشتر ایام تابستان که هوا خوب بود بعد از ظهرها در سلخ علی آباد ویا سلخ موتور آب بالا ویا قنات بالاآب تنی می کردیم و حیوانات خصوصاًکوسفندها را هم می شستیم تا آنها هم تمیز شوند و هم خنک در هنگام کودگی تا قبل از مدرسه بیشتر اوقات را به کمک پدرم به صحرا میرفتیم وبه چراندن گوسفند میگذرانیدیم از مزرعه ازناورود تا دشت وبیابان ارمک کم کم قالی بافی (ریشه زنی) را هم بلد شدیم،وهنوز به مدرسه نمیرفتم که شاگرد خانه عمورحمت شدم،روزی پنج ریال،سالهای بعد هم در تابستانها در منزل حاجی شکر علی عرب شاگرد قالی بودم(زن و فرزندایشان دو عدددستگاه قالی 3×4در باغچه خانه برپا می کردند.وبا سه الی چهار شاگرد از صبح زود(تازه آفتاب در آمده بود وهوا خوب روشن نشده بودصبحانه خورده ونخورده میرفتیم سرکار تا ساعت 10 یک مقدار چاشدانه که مادرم می آورد یا خودم برده بودم سریع همان زیر دستگاه خورده و دوباره مشغول کار می شدیم تا ظهر که اذان می گفتند میرفتیم خانه نهار خورده سریع می رفتیم آب تنی می کردیم و زود می آمدیم پشت قالی تا ساعت آفتاب غروب که کوسفندان از کله برمی گشتند، باید آنها را به طویله برده کمک مادرم کنیم تا شیر آنها را بدوشد ،به خانه که می آمدیم پدرم علف از صحرا میآورد آنها را باید با علف بر خورد کرده تا به کاوها بدهد(که حرام نشود:کاو عادت دارد علف را به دهان گرفته بالا می آورد و تکانی می دهد،وقتی علفها ریز بودند ضریب دور ریخت آنها کمتر میشد. با تمام خستگی شام خورده و می خوابیدیم تا روز از نو و روزگار از نو. فقط روزهای جمعه که مثلاً روز خوشی ما بود آنهم باید کمک حال پدرم می بودیم که بعضاً از زیر کار فرار می کردیم و به کوهای اطراف می رفتیم و یا به زمین فوتبال برای بازی یا تماشا می رفتیم ، یا آب تنی و گرفتن ماهی از سلخ علی آباد ،(پیراهن مان را در می آوردیم سر دو دستش را کره زده دو نفری یکی اینطرف(پایین و بالا ودیگری به همین طریق طرف دیگر را می گرفتیم سپس ماهی ها را ردیابی کرده و به سمتشان در آب به حالت خمیده پیش میرفتیم تا ماهی در پیراهن به دام می افتاد سریع بالا می کشیدیم ماهی را گرفته و در یک قوطی پر آب نگهداری می کردیم ماهیها اغلب ریز بودند و درازای آنها خیلی بعید به 10سانتی متر می رسید.یکروز که ده تای ماهی گرفته بودیم با ذوق وشوق به خانه نزد مادرم بردیم که ای مادر بیا وماهی برایمان درست کن او هم که بلد نبود تابه ای را روی چراغ والر گذاشت و مقداری روغن در آن ریخت بعد ماهیها را زنده زنده از قوطی در آورد و در روغن می انداخت آنها هم پایین وبالا می پریدند ،آخرش سوختند و تلخ بودند، هیچگاه ماهی سرخ کرده نه خورده بودیم ونه می خوردیم ،بعضاً اگر میگرفتیم آنها را زنده می خوردیم تا با یرقان مبارزه کرده باشیم. آنروزها بخاطر آنکه اغلب افراد دارای گوسفند خانگی بودند و تمایل داشتند آنراخود در دشت وزمینهای آبادی بچرا ببرند ،(بیابانها مخصوص گله بود و دو سه رمه کله هرکدام بالغ بر سیصد راس به بیابان میرفت)خوب این ایاب و ذهاب باعث لطماتی به بقیه میشد مثلاً سنگ و خاک به داخل جوی آب ریخته میشد ،علوفه ودار ودرخت و کشت زمینهای همسایه یا کنار جاده مورد تعرض حیوانات قرار می گرفت،خصوصاً بازیگوشی کوسفندان نوجوان وبازیگوشی و خستگی گوسفند چران دشت بیشتر قرق بود یعنی کسی حق بردن حیوان در دشت را نداشت بهمین سبب ما مجبور بودیم صبح قبل از طلوع که کسی در کوچه وپس کوچه نبود آنها را به صحرا ببریم وبا تاریک شدن هوا آنها را برگردانیم،در دشت نیز دنبال آلونخوب(جایی که پر علف و علوفه تازه تر مثل جای زمین لوبیا کاری شده که آنرا تازه برداشت کرده بودند می گشتیم،چون هم حیوانها سیر می شدند و کمتر اذیت می کردند و هم خودمان می توانستیم پله های لوبیا یا دانه های آنرا که روی زمین افتاده بود برداریم ودر کیسه ای ریخته غروب که به خانه برمیگردیم با کمال مسروری آنرا هم به مادرم بدهیم(البته مادرم بیشتر آنها را بعنوان صدقه به نیازمندان اهدا می کرد(بهر حال برای ما کار و کاسبی بود) اگر فصل نخود بود مقداری نخود سبز وتازه می چیدیم وکمی آتش برپا کرده آن را بو می دادیم(با بوته)و بعد نخودهای بو داده را جدا کرده و می خوردیم عجب لذّتی داشت، با فصل سیب زمینیدر شهریور و مهر هم سیب زمینی کنده،در زمینهای که توسط تراکتور شخم زده شده بود و کلوخهای بزرگ داشت بین گلوخ ها آتشی بر پا می کردیم خوب که آتش کر میگرفت سیب زمینیها را روی آتش ریخته وبا عجله با خاک وکلوخ سر آتش را هم می آوردیم،بعد از ساعتی دوباره کلوخها را کنار زده سیب زمینها را که پخته شده بود را در آورده با حرص وولع می خوردیم(عجب لذّتی) ناگفته نماند در آن ایام افرادی از اطراف اصفهان بیابانهای اطراف آبادی را چون مّملو از بوته گون بود برای برداشت کتیرا کرایه می کردند(سازمان جنگل بانی) ،دربیابان هم چادر می زدند و چون کار پرزحمتی است کارشان سعی در حفظ آن بود که نکند گونهای تیغ زده را مردم آبادی جهت برداشت کتیرای آن پیش دستی کنند.یادم است بعضی مواقع که آنها کارشان راتمام می کردند اغلب چوپانهای آبادی در حین چرای گوسفندان چندین کیلو کتیرا نیز جمع کرده بودند،آلانه سی سالی است که کسی کتیرا نزده است.در حالیکه کاربرد آنهم فراوان شده و گران هم هست.(کار پر مشقتی است ابتدا باید پای بوته گون را کود کرده تا ریشه آن پیدا شود سپس به ریشه با چاقوی مخصوص چند زخم اوریبی وارد کرد و فردا جهت شیره بیرون آمده اقدام نمود، هر بوته گون حداکثر 10 تا20گرم کتیرا بیشترندارد. اغلب اوقات صبحانه شیر می خوردیم،سرشب که مادرم شیر کوسفندان یا گاو را که می دوشید در داخل کاسه، کاسه به تعدادنفرات خانواده می ریخت ،کاسه ها چون در محل ساکن بود رویه می بست صبح مادرم نانهای خشک را می آورد ابتدا رو شیر را می خوردیم سپس نان در داخل آن تلیت کرده مقداری خاکه قند یا شکر در آن ریخته و با حرص وولع می خوریم،نان وپنیر، سیب زمینی ،کله پاچه،عدس،تخم مرغ جوشانده بعضاً بود امّا یادم نمی آید کره ومربا یا نیمروبوده باشد. برای نهار نیز اغلب آبگوشت ویا شامی وقیمه ریزه وقلیه(کدو وبادمجان سرخ شده)... ویا خیلی خیلی بندت برنج بود،برنج را اگر هم گیر میآمد کمتر کسی بلد بود درست کند،غذاهای مثل ماکارونی وکباب کوبیده وماهی وتن ماهی وغذاهای کنسروی وسالادو...اصلاً نبود. مادرم به محض آوردن آبگوشت چرب سر سفره کاسه هایمان را با نان خشک پر می کردیم وسپس مادرم مقداری آبگوشت که قبلاً چربی آنرا جدا کوبیده بود و در داخل دیزو ریخته بود را روی نان خشکها میریخت و ما با حرص ولع می خوردیم آخر سر هم مقداری کوبیده با نان خشک آبزده خورده یکی دو تا چای وهمین شام نیز مثل ناهار غذاها ی سنتی بود مگر میهمان می آمد که بیشتر مادرم گوشت را در سرگو سنگی میکوبید و به احترام میهمان یا شامی خوش عطر ویا قیمه ریزه (کله کنجیشکی) می پخت.(عالی بود) بعضی مواقع هم نیمرو و یا آبدوغ (ماست وخیار وگردو وکشمش با نان خشک)


طراحی توسط مرتضی