تعریف خدا



تعریف خدا ووجود

خدای فیلسوفان مفهوم ثانوی: فیلسوف همیشه خدایی را معرفی می کند که شناختنش فرع بر شناختن چیزهای دیگر است. و به همین سبب مفهومی بسیط از خداوند به دست نمی دهد. خدای فیلسوفان یا واجب الوجود است یا ناظم عالم یا خالق عالم یا محرک اول... و در همه این معرفی ها آدمی باید اول معنای وجود و وجوب (یا نظم و جهان و حرکت و خلقت و علیت...) را بداند تا به مدد آنها خدا را بشناسد. مفهوم خدای فیلسوفان مفهومی ثانوی و مشتق از مفاهیم دیگر است. اما نزد عارفان خدا مفهومی بسیط است و او را به خود باید شناخت، نه به غیر

تقدم مفاهیم از خداوند نزدحکما: درتمام تعریفاتی که نزد حکیمان از خداوند می یابید، خداوند بصورت مفهومی مرکب از دویا سه باب مفهوم اولیه است ویا ازمفاهیم کثیری برای اثبات او استفاده می شود. یعنی چیزهایی دیگر را مفهوما مقدم می دارند تا درپرتو آنها خداوند معنا واثبات گردد.

تعبیری از عبارت من عرف الله کل لسانه: شاید اینکه عرفا گفته اند "من عرف الله کل لسانه" به این معنی هم باشد که خیلی ازغوغاها برسر خداوند از نشناختن اوست، زیرا هرکس اگراو را همانگونه که هست بشناسد، هیچ توصیفی برای او پیدا نمی کند لذا زبانش بند می آید.

خدا متشخص است یا غیر متشخص؟ خالق است یا متجلی؟

خدای متشخص چیست؟ خدای متشخص انسان واررا برای تعریف دقیق به ذهن و عقل ما گفته اند (یادمان باشد خداوند هر موجودی را آفریده آن موجود بر این باور است که حتما خدا شبیه اوست برهمین اساس ما آدمیان هم بر این باوریم که خدا شبیه ماست پس خدای متشخص انسان وار زایده ذهن ما آدمیان است  و درثانی تقریبا دین هم این ذهنیت را رشد داده) اگر یادمان باشد ما دراستارت هندسه تاریخ عدد یک (خدای متشخص عدد وار) را مبنای ریاضی دانستیم و براین باب کوشیدیم و قرارداد کردیم و گفتیم خدا ان را به شکل خود آفریده ودر ریاضی عدد1و 1+1 و1+2 وبرهمان وزن گفتیم که خدا از روح خود در پیکره آدمی دمیده ؛ خوب براساس همین ساختار در کتب هندسه تاریخ و آنالیز انسان 1 و آنالیز احکام 1 همه جا صحبت از عدد یک (خدای متشخص عدد وار) خدای انسان وار بحث کرده ایم، کم کم که بازه اطلاعاتمان  را باز کرده و به فلسفه (همین اثر) و عرفان (البته آنالیز انسان 2 گامی بسوی عرفان است) وریشه های احکام (آنالیز احکام2) وارد شدیم دیگر آن خدای متشخص را محدود کرده وکم کم خدای غیر متشخصی را شناخته ایم (خصوصا درعرفان) آنجا هم یک بعنوان خدا معرفی میگردد منتها این یک ،یک عددی نیست که قابلیت جمع و...را داشته باشد.(نتیجه: 1-این خدا خالق است.2- علم فقط میتواند دراثبات یا رد این خدابکوشد چون ریاضیات که زبان علم است حدش از این بالاتر نیست و نمی تواند ازاین حیطه خارج شود)

خدای غیر متشخص چیست؟ خدای غیر متشخص نفس الوجود است یعنی هر موجودی به خاطر حصه ای که ازاو برده وجود دارد. خدای غیر متشخص یعنی خود هستی، خدا در باطن عالم است هم در درون ماست وهم ما درون خدایم او از همه کس به ما نزدیکتراست (خدا نظم و عدل است، موجودات و نظم و عدلی که درآنهاست همه خداست) دوری ما بخدا از غفلت و نزدیکی ما بخدا از علم ماست. (نتیجه:1- این خدا متجلی است 2- علم برای شناخت ورد یا تاییدش بیگانه است 3- این خدا وحدت عددی ندارد بلکه وحدت حقه حقیقیه دارد یعنی یک نفرنیست که به بقیه اضافه شود، هرموجودی موصوف به وحدت است غیر از این خدا 4-این خدارا عین زمان برای همه اشیاء (هر شیی دارای زمان است اما ما زمان را با آن جمع نمیکنیم) و عدد برای همه اشیاء (هر تعدادی شیی دارای تعداد است مثلا یک شیی یا ده شیی اما این عددچیزی به آن اشیاء افزوده نمیکند مثلا یک نفر +عدد یک یا ده نفر+عدد ده) و معنی برای کلمه یا جمله (معنی چیزی افزون برجمله یا کلمه نیست که به شماره دراید) و حیات برای زندگی  و در نهایت نور است 5- هر واحدی کمتر از دواست غیر از خدا چراکه او واحدی است که کمتراز دوتانیست و بیکرانه است.

حال بمحض ورود و شناخت خدای غیر متشخص انسان وار یادمان باشد هر نوعی از آن برداشت کنیم بازهم آن خدا نیست بلکه ساخته ذهن ماست چراکه ما محدودیم و محدود راهی به نامحدود ندارد. و بقول مولانا "چند گویی چون قطاع برداشتند/کین نبود آن چیز که آن پنداشتند".

مفهوم "اول" و "آخر" و "ظاهر" و"باطن" بودن خدا

مفهوم "اول" و "آخر" و "ظاهر" و "باطن" بودنِ خدا

"اول" و "آخر" و "ظاهر" و "باطن" بودنِ خدا، از دو وجه "وجودی" و "وصفی" خدا، مربوط به وجه "وجودی" خدا می باشد.

خدا "اول" است نسبت به "وجود" همۀ "موجودات"

خدا "آخر" است نسبت به "عدم" همۀ "موجودات"

قبل از "هستی" همۀ موجودات خدا بوده، "اول"

بعد از "نیستی" همۀ موجودات خدا خواهد بود، "آخر"

وجود خدا نه به بودن هیچ موجودی نیاز دارد، "هوالاول" نه به نبودنِ هیچ موجودی "هوالآخر"

در تبیین وجود:

یا باید بگوئیم "وجود" از "عدم" است که درست نمی باشد چون از نیستی ، هستی در نمی آید.

یا باید بگوئیم "وجود" از "وجود" دیگر است و آن وجود از وجود دیگر و همینطورتا آخر که دور پیش می آید.

یا باید بگوئیم "وجود" از وجودی است که آن وجود لازمۀ بودنش بودنِ هیچ وجودی نیست و وجودش قائم و متکی به خودش است.

وجود خدا به بود و نبود هیچ موجودی بستگی ندارد.

خدا ظاهر است به حدی از وجود، یعنی موجودیت همۀ موجودات بنوعی ظهور و آشکارگی خداست.

خدا باطن است به بی حدی و وسع وجودی خودش، یعنی وسعت و بی حدی وجودش سبب پنهانی اش شده است.

ظاهر و باطن بودن دال بر هستی و نیستی نیست.

خدا تنها وجود هستی است که وجودش از خودش است و در موجودیت نیاز به وجودی غیر از خودش ندارد و همین امر اورا "وجودِ

اول" و "وجودِ آخر" می سازد.

دربین "موجودات جهان ماده" "موجودی" یافت نمی شود که در "موجودیت" ارتباطی با موجود دیگر نداشته و تمام عوامل موجودیتش

در "خودش" بوده و به "بیرون از خودش" بی نیاز باشد، اما ما در هستی حداقل به یک وجودی که چنین ویژگی ای داشته باشد، یعنی

بی نیازی از غیر، نیاز داریم تا بتوانیم بودنِ این همه موجودات را "تبیین" نمائیم و بگوئیم همۀ موجودات منشاء پیدائی و موجودیتشان

به این یک وجود بر می گردد که خودش در موجودیت "متکی به خودش" بوده و نیازی به بیرون از خودش ندارد و این همان

خصوصیتِ "وجودِ اول" می باشد که "خداست"، چرا که از یک طرف در بین موجوداتِ جهانِ ماده چنین وجودی نیست و از طرف

دیگر جهان در موجودیت به بودنِ چنین وجودی نیاز دارد.

مولوی در دفتر دوم می گوید وقتی که طفلی گریه می کند و مادرش می گوید بیا تا به تو شیر بدهم هیچگاه این طفل از مادر طلب حجت می کند که تو اول ثابت کن مادر من هستی تا من بیایم و بدانم شیری که به من می دهی شیر است و زهر نیست تا من بیایم؟ یانه، در اینجا ادعای مادر برای طفل عین دلیل هم هست و طفا  به بیش از این حاجت ندارد و به عبارت دیگر طفل مادر را بخود مادر می شناسد نه به حجت دیگر.

یا به طفل شیر مادر بانگ زد/که بیا من مادرم هان ای ولد

طفل گوید مادرا حجت بیار/تا که با شیرت بگیرم من قرار؟

ویا در مثالی دیگر مولوی: ادعای شخص تازی زبان به زبان تازی، اگر کسی به زبان عربی بگوید من عربی می دانم خود این بیان هم نمونه دیگری است که هم مدعاست و هم دلیل مدعا

یا به تازی گفت یک تازی زبان/ که همی دانم زبان تازیان

عین تازی گفتنش معنی بود/ گر چه تازی گفتنش دعوی بود

کلام سعدی در باب ظاهر و باطن بودن خداوند

آستین بر روی و نقشی در میان افکنده ای/ خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده ای

هر یکی نادیده از رویت نشانی می دهد / پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده ای

هیچ نقاشت نمی بیند که نقشی بر کند / وانکه دید از حیرتش کلک از بنان افکنده ای

این دریغم می کشد کافکنده ای اوصاف خویش / در زبان عام و خاصان را زبان افکنده ای

مثالی کاربردی؛ در اثری از جناب استیون هاوکینگ بعد از سالها دانشوری واندیشه درحیطه فیزیک اعلام می دارد که 1- خدا خالق جهان نیست 2- قانون مندیها کار خودشان را می کنند و دخالت خدا نیاز نیست 3-ودر نهایت با قاطعیت اعلام می دارد که خدایی در کار نیست.

می پرسم آیا این مرد را نباید ارج نهاد؟ آیا می توان تصور کرد وی که چنین مغضوب طبیعت بی رحم قرار گرفته است و بواسطه مرضی ناشناخته تمام  فعلیت فیزیکیش را از دست داده است از روی غرض ومرض درونی، عناد بورزد که خدا نیست؟ می پرسم او از کدام خدا سخن می گوید؟ خدایی که واقعا وجود ندارد خب معلوم است که وجود ندارد.چرا که مولا علی (ع) نیز فرموده "هرچقدر دقیق و حساب شده بخواهی خدا را تصور کنی آن خدا مخلوق ذهن توست نه خالقت". حال به عقیده ما مسلمانان  در قیامت آیا هاوکینگ  مورد لطف و رحمت علی(ع) قرار نمی گیرد که چنین بر رسوایی خدای مخلوق ذهنها کوفت  و آدمیان را از وهم خدارهاکرد؟ وراه را برای تبیین امر متعالی "وجود مطلق" هموار ساخت تا قران باردیگر در گوش بشر زمزمه کند( خدا نور جهان است /35 نور)  حال اگر کسی بتواند وجود خدارا انکار کند آن موقع می تواند وجود محض و هستی محض را هم انکار کند. خدا وجود دارد یا خدا وجود ندارد هردو گزاره به یک اندازه غلط و اشتباه است چون واقعا خدا وجود ندارد. چیزی که فلسفه و عقل به آن رسیده است این است که خدا وجود است، خدا خود وجود است. من وجود دارم شما وجود دارید صحرا وجود دارد دریا وجود دارد این وجود همان خداست که به ماهیت ها اگربتابد آنها را موجود می کند ودر غیر این صورت در دیار عدم باقی خواهند ماند.  خدا وجود محض است خدا نور هستی است خدا خود هستی است مگر می شود هستی را ،وجود را انکارکرد. خدایی که مورد انکار هاوکینگ قرار گرفته است خدای ذهنی کلیسای حاکم براذهان خام کاتولیک ها و عوام مومنین است و براستی انکاری بحق است زیرا فرض خدایی جدا از این جهان، ناشی از عدم فهم صحیح و شناخت کامل خداست (خدا فراتر از جهان است اما جدا و غیر از جهان نیست) قانون مندیها کار خودشان را می کنند و دخالت خدا نیاز نیست، این عبارت بخوبی حاکی از این امر است که او نمی داند قوانین فیزیک تجلی خداوند هستند و قانون غیر از خدا نیست و همین عدم شناخت صحیح، خدایی دیگری را برایش ساخته است که واقعا وجود ندارد.

 

 

 

طراحی توسط مرتضی